حیات: طوری شده بود که از شش نفر ما، فقط من سالم مانده بودم. همه اسهال خونی گرفته بودند. آن قدر متوسل به ائمه اطهار(ع) شدیم تا بچه ها جان سالم به در ببرند. تا اینکه بی سیم زدیم به مقر پایین که وضعیت اضطراری است....
آنها با یک نفربر یک سری دارو آوردند بالا و گفتند به هیچ وجه یخ را آب نکنید و هر طوری شده آب تصفیه کنید. آنجا بود که من یک بیست لیتری را داخل گونی کردم مثل کوله پشتی و روزها می رفتم از چشمه آب می آوردم.
....می گفتم: خدایا چی به اینها بدم؟ اینها همه مریض اند. گوشت داشتیم، ولی سوخت کافی برای پختن غذا نداشتیم. چراغ نفتی وسط سنگر هم که کفاف گرمای خودمان را هم نمی داد، چه برسد به غذا پختن زیاد و مطلوب.
شب ها همه لباس هایمان را می پوشیدیم. یک پتو هم دور خودمان می پیچیدیم و می رفتیم توی کیسه خواب و یک پتو هم می انداختیم روی خودمان، اما باز تا صبح می لرزیدیم. خواب نداشتیم. فقط تلاش می کردیم؛ زنده بمانیم....
راوى: احمد مرادی عسکری، سرباز، بسیجی و جهادگر دفاع مقدس